روزانه هایم 2

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه

جنون لاک!


سلام!

چند روزیه که دچار جنون شدم!بله تیتر بالا کاملا درسته، جنون لاک!!! ناخونام همیشه بلنده و گاهی مادربزرگم همچین نگاه میکنه انگار چی دیده،بعد میگه رضا خوشش میاد؟؟؟منم مخصوصا خیلی غلیییییظ میگم : بعللللللللللللللللللللللللللللللله،اونم یه خنده عجیبی میکنه که هزارتا معنی داره (حالا میدونم منتظره بگم نهههههه،شوشو دوست داره ناخونامو از ته بگیرم)،هی لاک میزنم،پاک میکنم،طراحی میکنم،مهر میزنم،در آخرین ورژن که از صورتی روشن شروع کردم تا سرخابی و مثل رنگین کمون ناخونا رو جلوه دادم!!! بعد گوشه ش مهر زدم،بعد طراحی کردم و در آخر به این نتیجه رسیدم که لاک ساده از همه چی قشنگ تره و به نظرم طراحی و مهر و اینا زیاد جالب نیست،حالا دیروز بعد از این حرکات باید میرفتم بیرون،ای بابا همین مونده بود با لاک صورتی جیغ راه بیافتم توی خیابون و دیگه خودتون که بهتر میدونید ،من چی بگم؟؟؟ بعد از اونهمه تلاش با یه لاک پاک کن برگشت به حالت اولش،رفتم و اومدم و دوباره همون حرکات تکرار شد،توی سه روز 2 تا شیشه لاک خالی شد، خب مایه داریه دیگه،چکار کنیم، ما از اهالی خوشه سه هستیم و این چیزا برامون مهم نیست،اینا قطره ایست در دریا یا همون لیوان،فرقی نمیکنه که...مگه نه؟؟؟!

   + مهرناز ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

روزانه

 

کاشکی میشد الان یه عکس از خودم بگیرم و بذارم روی صفحه،یک مهرناز شلخته و بهم ریخته که فرو رفته توی صندلی کامپیوتر و کیبورد توی بغلشه و پاهاشم روی میز در جوار مانیتور به سر میبره،داره میتایپه میخواد ایندفعه از روزانه های خودش بنویسه نه مردم...

امسال شب یلدا برای اولین بار خونه بودم،سالهای قبل با شوشویی برنامه میریختیم و همگی جمع میشدیم خونه مامان بزرگم،اما امسال که دور از همیم من به جمع نپیوستم و خونه موندم تا یه شب یلدای تلفنی داشته باشیم! امسال حتی فال حافظ هم نگرفتم،نمیدونم چرا نسبت به خیلی از موردعلاقه هام سرد شدم و دیگه برام معنی ندارن،کسی تا حالا اینطوری شده؟

دو روز قبل از عاشورا تاسوعا بود که رضا اومد،با قطار اومد و نزدیک ساعت 7:30 صبح رسید خونه،من میخواستم برم استقبال اما صبح خیلی زود بود و ترافیکم میشد و شوشوییم گفت با آژانش میام،حالا فکر کنید من اون ساعت از صبح باید حاضر میبودم و از ساعت 5:30 میدوییدم! سشوار،آرایش،لباس که خودتون میدونین همه اینا چقدر طول میکشه و منم که یه وسواس عجیبی دارم بیشتر هم طول میدم،خلاصه ساعت 7 من توی پارکینگ بودم و منتظر،همچین که شوشوییم از سر کوچه دیده شد،بابام و برادرم اومدن که برن اداره و مدرسه،طبقه دومی ها هم داشتن میرفتن مدرسه و مامانشون داشت میرسوندشون(سه نفر)،از طبقه چهارمم باید 2 نفر میرفتن اداره که 1 نفرشون در راه پله دیده شد،در کنار همه اینها ف هم از راه رسید که پله ها رو تمیز کنه !!! خلاصه با این تفاسیر خودتون متوجه میشین که چه استقبال رمانتیکی اون وسط صورت گرفت! البته از نظر تعداد مستقبلین بسیار بسیار بی سابقه بود و حماسه ای ایجاد شد!!!

اون چند روز خیلی خوب بود، با اینکه کمتر از همیشه کنار هم بودیم؛ اما همینکه رضا بود دلم آروم و خیالم خوش بود،ایندفعه یک شب هم نشد باهم بریم بیرن و شام بخوریم چون همش اینور اونور دعوت بودیم...

خلاصه مثل همیشه تا نگاه میکنی وقت رفتن است و خیلی زود دیر میشود،و از فرداشب عاشورا بازم من اینجا تنها شدم تا شوشوییم برگرده ، ایندفعه بیشتر از همیشه طول میکشه،چون کار زیاده و مرخصی کم...

امتحانام شروع شده و مثل همیشه درس نمیخونم یا اگرم بخونم توی ذهنم نمیره،نمیدونم چرا انقدر قفل کردم،شایدم خنگ شدم،تا سوم بهمن ماه درگیرم...

دو هفته پیش یه پالتوی یشمی خریدم،مدل این پالتو قدیمیاس که پایینش دامنیه و یقه پلیسه بزرگ داره(از اونجایی که من از خیاطی متنفرم،اسم این مدل ها و فنونش رو بلد نیستم)،البته با این زمستون اگه تاپ میخریدم مناسبتش بیشتر بود تا پالتو!

این روزا و شبا خیلی تو خودمم،چیزایی پیش میاد که آرامشم رو بهم میزنه و چون تجربه ای ندارم نمیدونم باید چه طوری رفتار کنم،ظاهرمو سعی میکنم حفظ کنم،اما در درون خیلی غمگینم،اگر کسی یه روانپزشک خوب سراغ داره بی زحمت آدرسشو بهم بده،روانشناس و متخصص مغز و اعصاب نه ها،روانپزشک...

 

پ.ن :

- دوست خوبم دلم برات تنگ شده،کاشکی یه خبری از خودت بهم بدی...
- دفترچه قسط هایم را ورق میزنم.. تمامی ندارد!! تا آخر عمر بدهکار رحمتت هستم ای خدای مهربان...

 

   + مهرناز ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

طلا!


 

خاطره ای از ترم پیش :

سر کلاس روابط بین الملل نشسته بودیم و چرت میزدیم و گاهی با رویا چرت میگفتیم  و میخند یدیم و ابدا به درس گوش نمیدادیم و این گناه کبیره را مرتکب نمیشدیم که گوشمان به یک مثال خاله زنکانه از استاد خورد و تیز شد، مثال برای برخورد جوامع توسعه یافته با جوامع در حال توسعه بود که با زن و مرد ایرانی زده شد،منم که حساس به روی این مسئله،همچین سرتا پا شدم گوش،حالا مثال چی بود؟؟؟ البته مثال نبودا،تحقیق خود استاد جان بوده،

از زبون استاد: تو بازار یکی از شهرستانای کوچیک در حال گشت و گذار بودم که چشمم به زنی خورد که سر و صورتش کبود و بادکرده بود و یه گوشه ای نشسته بود،به طرفش رفتم و به بهانه غریبه بودن و نا بلد بودن چندتا سوال پرسیدم(استادم که حراف!) و یه جوری موضوع رو به کبودیای صورتش کشوندم(چه تبحری!)،زن انگار منتظر بود،شروع کرد به تعریف کردن که آره دیروز آقامون! اومد خونه و با چند نفر دعواش شده بود و عصبانی بود و شروع کرد به کتک زدن من،بعد که آروم شد پشیمون شد و گفت فردا بریم بازار تا برات یه چیزی بخرم(مثلا جبران کنه خیر سرش) امروزم اومدیم اینجا (چشماش برق زد و با غرور گفت)واسم یه انگشتر طلا *خریده و الانم گفت تو برو بیرون تا من حساب کنم،ازش پرسیدم :حالا ناراحت نیستی از اینکه کتکت زده؟یه خنده ای تحویلم داد و با تمام وجود گفت: نههههه دیگه،آقامون عصبانی بود دیگه یه کاری کرده،عیب نداره!

ببینید استاد همینجوری تعریف میکنه ها،فکر نکنید از خودم ساختم،استادمون خانومه البته...

خب لطفا نظرتونو بگید،چه باید کرد آخه،مگه میشه حرص نخورد؟با یه حیوون این کارو کنن یه جوابی میده...

 

* اصولا من با فرایند "طلا" مشکل دارم مخصوصا اگه از نوع" زرد" باشه،اسمش که میاد حساسیتم عود میکنه!

پ.ن :

 

- قول میدم پست بعدی اجتماعی - سی ا سی نباشه و از خودمون بنویسم...

- با تو از خاطره ها سرشارم      با تو تا آخر شب بیدارم
عشق من،دست تو یعنی خورشید    گرمی دست تو را کم دارم

   + مهرناز ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

توجه

بچه ها وب قبلی جوری شده بود که همه پستای جدید رو نمیدیدن و من اومدم اینجا که هردو وب رو آپ کنم شاید یکیش دیده بشه!

   + مهرناز ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()